۱۷ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سرمای ملی با کولرهای ناسیونال

توی خونه‌ی مامانجون و باباجون یه اتاق بود اون ته که البته هم‌چین تهی هم نبود. یعنی حتی هم‌عرضش و دقیقن دیوار به دیوارش یه اتاق دیگه هم بود؛ ولی به اون می‌گفتن اتاق تهیه. کمد فیلم‌فارسی‌ها اون‌جا بود. اون تخت فلزی پایه‌بلنده که خوابیدن روش مثل خوابیدن روی ابرها بود اون‌جا بود. یه در مخفی‌طور به انباری از اون‌جا بود. کمد آلبوم‌های عکس اون‌جا بود. کمد خنزرپنزرها٬ چمدون‌های جادویی و کلی چیزهای دیگه‌ی مامانجون اون‌جا بود و کنار تمام این چیزهای خفن٬ یه کولر قهوه‌ای داشت که می‌تونست یک تنه خونه رو خنک کنه و اتاقش رو فریزر. 
خوابیدن توی اون اتاق٬ روی اون تخته٬ با صدا و چراغ ریز سبز اون کولره و صداش٬ چپیدن زیر پتو و مورمور نوک پاها که داشت یخ می‌زد٬ همون موقع‌ها هم از جاذبه‌های توریستی اون خونه بود و آدم‌ها به خاطرش می‌اومدن اون‌جا. نه فقط حالا که از کل اون داستان٬ بخشی از جزئیات باقی مونده.

۱۶ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

جایی هم باز نیست ساعت یک و نیم شب

بعضی چیزها را همیشه هوس دارم. مثل جوجه‌کباب٬ برگر ذغالی٬ آب‌میوه خنک و باقلوا.
این‌ها همیشه هستند و همیشه به صورت رقیقی دارم بهشان فکر می‌کنم.
ولی هوس بعضی‌ها خیلی غلیظ است و اگر دم دست نباشد خیلی بدبختی بزرگی است. شاید باورتان نشود ولی دارم از هوس کرم کارامل صحبت می‌کنم و الآن که با نه تا حرف اسمش را نوشتم مثل این بود که نه تا سنگ عظیم را جابه‌جا کنم. 

۱۰ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چرا نمی‌توانیم گرمای تهران را تحمل کنیم؟

یک - چون تهران٬ جنوب هیچ‌جایی نیست. تهران یک شهر است آن وسط‌ها و هیچ کس از هیچ جغرافیای وسطی انتظار گرما ندارد. 
دو - تهران در گذشته‌های نه چندان دور همه‌ش باغ بوده و خاصیت باغ هم همه می‌دانیم که خنکی و لشی و مطلوبی است. هنوز آدم‌هایی که باغ‌ها را دیدند٬ زنده هستند. خاطره‌هاشان را برای ما تعریف کردند و ما دل‌مان نمی‌آید که توی باغ راه برویم اما از گرما آب بشویم.
سه - تهران خشک است. تحمل گرما در هوای شرجی کار راحت‌تری است. رطوبت مدارای بهتری با پوست دارد و بوی شرجی یعنی که دریا در همین نزدیکی زندگی می‌کند.
چهار - آدم‌هایی که در تهران زندگی می‌کنند انتظار گرما از این شهر ندارند٬ برای همین هول می‌کنند٬ مریض می‌شوند٬ گرمازده می‌شوند و کارشان به بیمارستان می‌کشد.
پنج - در شهرهای گرم٬ آدم‌ها زیر آفتاب و هوای پنجاه و چند درجه٬ نه تنها لبخند می‌زنند بلکه حتی به خوشگل‌ها متلک می‌گویند. در تهران٬ آدم‌ها گرم‌شان که می‌شود پاچه می‌گیرند.
شش - شهرهای گرم در زمان اوج گرما - حد فاصل یک تا پنج بعدازظهر - نیمه تعطیل‌اند. مردم می‌روند خانه کمی گرما از سرشان بیرون برود٬ یک شربت آبلیمویی خاک‌شیری چیزی بخورند حال‌شان جا بیاید و دوباره برگردند سر کار و بار. در تهران کسب و کارها یک سره است.
هفت - در شهرهای گرم ماشین بدون کولر راه نمی‌رود یا اگر برود٬ کسی را با خودش نمی‌برد. در تهران به راننده‌ی تاکسی بگویی کولرت را روشن کن٬ اعصابت را می‌کند پنکه و می‌چرخاند.
هشت - در شهرهای گرم٬ فضاهای بسته مسلح به کولرهای خفن گازی هستند. در تهران٬ طرف یک آپارتمان دویست متری را می‌خواهد با یک کولر آبی از روی پشت‌بام خنک کند. 
نه - به مردمان شهرهای گرم٬ می‌گویند خون‌گرم. یعنی معروف است آدم‌هایی که در شهرهای گرم زندگی می‌کنند خیلی اهل معاشرت و خوش‌زبان و خوش‌برخورد و بلا هستند. هیچ‌کس به اهالی تهران نمی‌گوید خون‌گرم. بالاخره گرما باید یک لیبل خوب هم برای آدم داشته باشد یا نه؟
ده - گرما در شهرهای خودش یک زندگی شبانه‌ی تفریحی به وجود می‌آورد. آدم‌ها شب‌ها می‌ریزند لب دریا٬ رودخانه٬ توی رستوران‌ها و کافه‌ها؛ چون در طول روز هوا گرم است. در تهران٬ زندگی شبانه یک محیط ناامن و درهم و برهم است که هیچ حس و حال خوش‌گذرانی شبانه ندارد. همه‌ی آن کارها را در طول روز هم در تهران می‌شود کرد.


وای خوش به حالت تو که هر چی می‌خوری چاق نمی‌شیو هندونه

غذا خوردنم مثل این‌هاست که می‌رن عسلویه کار می‌کنن: یه روز خیلی می‌خورم٬ چند روز بعدش استراحت. دوباره خیلی می‌خورم٬ دوباره استراحت. واسه همین به طور هم‌زمان کم‌غذا و پرخور هستم. یعنی چاق هم می‌شم لابد. کیو دیدین همه‌ی روزها و شب‌ها پشت سر هم توی آفتاب روی نفت‌کش وسط آب کار کنه و خسته نشه؟

۵ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

We only said goodbye with words


هر بار که رفتم اهواز٬ موقع برگشت توی فرودگاه دوست داشتم زمان زودتر بگذره. با این‌که به چیزها٬ به همه چیز و در همه جا٬ خیلی وابسته‌ام ولی توی اهواز شبیه به توریست‌ها به در و دیوار نگاه می‌کنم. همه‌ی چیزها معنی‌شون رو یا از قدیم می‌گیرن یا بی‌معنی‌ان و علاقه‌ای هم بهشون ندارم. جاهای جدید رو مثل مسافرها می‌بینم٬ ازشون عکس می‌گیرم٬ در موردشون می‌پرسم٬ ولی جاهای قدیم رو فقط نگاه می‌کنم٬ توی سرم دارم به شکل قدیم بازسازی‌شون می‌کنم٬ باز انگار عید می‌شه٬ گل‌کاغذی‌ها می‌ریزن از روی دیوار پایین٬ شب می‌شه٬ شرجیه٬ صدای ترانس برق جلوی در خونه می‌آد٬ صدای سوت ناتور کوچه می‌آد٬ چه‌طور ممکنه که خونه‌ی مامانجون دیگه اون‌جا نباشه و به جاش یه آپارتمان داره ساخته می‌شه؟ الآن با این‌که چند بار از جلوش رد شدم ولی نمی‌دونم چه رنگی بود ساختمون جدید. فکر کنم سفید.

با این‌که می‌رم اون‌جا می‌چسبم به فامیلم و خیلی کنارشون خوبم ولی وقت برگشتن کلافه‌ام٬ دوست دارم زمان زودتر بگذره٬ فاصله‌ زیاد نباشه از جایی که خداحافظی می‌کنم تا جایی که دوباره بهش می‌گم خونه. امروز که داشتم برمی‌گشتم٬ درد تزریق کورتون هم داشتم٬ دنبال بهانه می‌گشتم که بخوام بزنم زیر گریه و جلوش رو بگیرم و حالم بهتر بشه. همیشه به هر بهونه‌ای همین کار رو می‌کنم٬ تا مرز گریه می‌رم٬ بعد برای این‌که اه خاک بر سرت گریه نکن٬ شروع می‌کنم به دل‌داری‌دادن و کم کم حالم بهتر می‌شه. برای همین وقتی نمی‌تونم خودم رو از او مرزه برگردونم٬ خیلی اشک می‌ریزم٬ دیگه ول‌کن نیستم.
توی هواپیما نزدیک بود گریه کنم٬ سرم رو گرم کتاب کرده بودم٬ منتظر آب‌نبات بودم٬ دوست داشتم آلبالویی باشه٬ یادم اومد یه موزیک خیلی خوب دارم که هر بار شنیدمش کل زندگی‌ام اومده جلوی چشمم. اگه توی چهار دقیقه بخوام هر چی که گذشت رو مرور کنم بدون‌ این‌که امیدم رو به ادامه از دست بدم٬ قطعن باید این آهنگه رو بشنوم : Back to black  از Amy Winehouse البته موسیقی بدون آوازش. با این‌که صداش خیلی خوبه و این آهنگه در هر ورژنی بی‌نقصه و وحشتناک آدم رو یاد خودش می‌اندازه. وقتی داشته این رو می‌نوشته برای دوست‌پسرش که به خاطر یه آدم قبلی ولش کرده٬ بعد هر بار که واسه‌ش جایزه گرفته٬ هر بار رفته روی استیج اینو خوونده٬ تا روزی که با الکل زیادی مُرده. انگار همه چیز به وجود اومده که این آهنگه رو بسازه.*

هدفون رو کردم توی گوشم٬ هواپیما داشت می‌رفت برای بلندشدن٬ آب‌نباتی در کار نبود٬ بلند شد٬ کمی خم شد به سمت راست٬ همین‌جور که داشت می‌رفت بالاتر٬ از روی خونه‌ها گذشت٬ از روی کارون٬ از روی زمین‌های زرد و خاکی زیر آفتاب تند اول تابستون٬ ماشین‌های تک و توک توی جاده ریز ریز شدن٬ رفت بالا توی ابرها٬ تکون خورد و دیگه اثری از اهواز نبود. 

* اصل آهنگ رو این‌جا بشنوید و ببینید. بدون آوازش رو این‌جا.
یه چیزی که در مورد امی واینهاوس منو ناراحت کرد این بود که باباش گفت همه‌ی پول‌هاش رو خرج ساختن کلینیک برای معتادهای الکی می‌کنیم. خیلی غم‌انگیزه. کاش یکی به باباش می‌گفت که اون اینو دوست نداره.

۲۵ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظی‌های عاشقانه‌ی جهان گویا همیشه هم پر از سوز و اشک و آه نیستن.

امروز حوالی ساعت هشت عصر (شب که نیست قطعن)٬ جلوی ترمینال شلوغ تاکسی‌ها٬ دور میدون ونک٬ یه لحظه چشمم خورد به آزاده توی یه پراید سفید که داشت پشت تاکسی‌های دیگه از ایستگاه می‌اومد بیرون. هم‌زمان دیدیم هم‌دیگه رو٬ هیجان‌زده و با لبخند گشاد. آزاده بی‌خیالِ راننده و بقیه سرنشین‌هاش٬ از توی ماشین داد زد دارم می‌رم خونه‌‌ی مهسا می‌آی؟ گفتم نه. نرفتم. ولی تا پراید سفید بخواد از لا و لوی ماشین‌ها بیاد بیرون٬ تا بپیچه توی ملاصدرا و دور بشه٬ ایستاده بودم همون جلو٬ دست تکون می‌دادم واسه‌ش٬ بوس می‌فرستادم تو هوا و نیشم بسته نمی‌شد. 

۲ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شما یک مزیت پایه داری و سایر مزایا در پله‌های بعدی قرار می‌گیرد. آیا چه خاصیت ویژه‌ای باعث شده که مزیت پایه‌ات را نادیده بگیری تحفه؟

بیشتر فروشگاه‌های آنلاینی که می‌شناسم تقریبن از یکی دو روز قبل از عید٬ تحویل سفارش ندارن تا چهارم و پنجم فروردین یا حتی بیشتر.
در اکثرشون هم شما متوجه این نکته نمی‌شوی تا لحظه‌ی پرداخت.
زمانی که برای جستجو و انتخاب عیدی در سایت مربوطه گذاشتم می‌تونستم تا بازار تهران پیاده برم٬ خرید کنم٬ یه مسلم هم بزنم و برگردم.

۱۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

این یادداشت نصفه را بیست و هشتم مرداد نود و دو٬ تمام نکردم.

یک نان سبزیجات برداشتم و گفتم برایم نیم‌کیلو نان قندی بگذارد. داشت تکه‌های سبک را می‌گذاشت روی هم، یادم افتاد مامانم شروع می‌کرد به غرزدن که این‌ها رو نمی‌خورید که، برای چی خریدی؟ هر چی پول دارین می‌دین آشغال. گفتم ممنون همین کافی است، فروشنده گفت فقط 200 گرم شد، گفتم اشکالی ندارد. اگر زشت نبود، می‌گفتم اصلاً پشیمان شدم؛ اما زشت بود. این پا و آن پا کردم که نان سبزیجات را بگذارم سرجایش، اما کار غلطی بود. نان سبزیجات را می‌شود راحت توجیه کرد چون بابام دوستش داشت و مامانم چیزی نمی‌گفت. فکر کردم دردسر خواهد شد و داشتم به مغزم فحش می‌دادم که چرا برای 200 گرم نان قندی دارد این طور می‌کند؟ آیا وقتش نیست ایامی را که می‌خواهد از فکرهای جدی و کار بیرون بیاید، به چیزهای جالبی فکر کند؟ اما مغزم اصرار داشت که مامان قطعاً این 200 گرم نان قندی را تن عثمان خواهد کرد و حالا دوست داری به خانه که رسیدی غر بشنوی؟ پس برو بدبخت.
نان‌ها را گرفته بودم دستم و آمدم داخل خیابان ملاصدرا. اول خیابان، قبل از کیوسک روزنامه، یک تلفن عمومی است که مرد معتادی گوشی‌اش را برداشته بود و داد می‌زد الو حشام؟ الو حشام؟ حشام؟ معلوم بود حسام کثافت خودش را زده به کری وگرنه صدای طرف کل میدان ونک را برداشته بود. فکر کردم نان قندی‌ها را بدهم به طرف؟ لابد یک ساعت دیگر کاغذ هم دم دستش باشد می‌خورد، نان شیرین و ترد کنجددار که جای خود دارد. اما راستش ترسیدم، حالت چشمانش، لرزش دست‌ها و دهان نیمه‌بازش من را ترساند. رد شدم.
بعد از کیوسک روزنامه، جای همیشگی زن سبزی‌فروش است. جرقه: نان قندی‌ها را می‌دهم بهش. ایستادم گفتم دو تا ریحون بده، دو تا پیازچه و یه دونه از این. انگشت دراز کردم به سمت گیشنیز یا جعفری چون فرق این دو تا را همیشه یادم می‌رود، نمی‌دانم کدام گیشنیز است یا جعفری. بچه بودم مامان‌جونم می‌خواست یادم بدهد، گفت گیشنیز هست توی پاسور؟ خاج؟ این همونه، دقیقاً همون شکلیه. اما به نظر من جعفری هم همان شکلی است. فکر کردم زشت نیست یک کیسه نان قندی بدهم بهش؟ چرا زشت است. تا مشغول گذاشتن سبزی‌ها بود، یک تکه نان قندی درآوردم و گرفتم دستم به خوردن، یک تکه بزرگ هم درآوردم و گفتم بفرمائید این هم برای شما. خیلی هم خوشحال شد، گفت قربون دستت مرسی. یک هزار تومانی هم دادم بابت سبزی‌ها، گفت خدا برکت بده، و رفتم. خیلی شنیدن خدا برکت بده را دوست دارم. انرژی گرفتم. فکر کردم هر طوری هست باید این نان قندی‌ها را امشب آب کنم.
رسیدم به تاکسی‌های اکباتان، یک ونِ نیمه پُر ایستاده بود و مردی با ظاهر کارمند آبرومند در کنارش. 

* اضافه شده در امشب٬ ۱۶ اسفند نود و سه: داستانی رو که اون شب اتفاق افتاد یادم هست. نه خیلی. ولی مثلن قیافه‌ی اون معتاده رو یادمه٬ یا می‌دونم ماشین ون کجا دقیقن ایستاده بود. شلوار خاکستری کارمند آبرومند رو هم یادمه. منتظر ایستادیم تا یکی دو نفر دیگه هم بیاد و ون پر بشه٬ بهش نون قندی تعارف کردم. گفتم شما بچه دارید؟ لبخند زد گفت بله. گفتم این‌ها خیلی خوشمزه است٬ تازه هم هست٬ ببرید واسه بچه‌تون٬ بچه‌ها نون قندی می‌زنن تو شیر. کارمند آبرومند٬ انگار مثلن راننده باقی پول کرایه رو بهش برگردونده بود٬ خیلی عادی کیسه رو از من گرفت٬ گفت مرسی.

Give me my qualitative research.

گزارش سال ۲۰۱۵موسسه‌ی پژوهشی Mercer در مورد بهترین شهرهای جهان به لحاظ استاندارد زندگی می‌گوید تهران رتبه‌ی ۲۰۳ را میان ۲۳۰ شهر دارد.
برای آدمی که در تهران زندگی می‌کند٬ اطلاعات ناراحت‌کننده‌ای است. اما از طرفی خوراک بازکردن سر صحبت با راننده تاکسی‌هاست. کافی است کمی کلمات راحت‌تری واردش کنی. مثلن استاندارد زندگی بشود: واسه‌ی زندگی. تهران واسه‌ی زندگی از بین ۲۳۰ تا کشور٬ رتبه‌اش شده ۲۰۳. می‌دونستی شما؟
راننده: بعله. دیگه جا نیست تهران. یه زمانی رتبه‌اش دو و سه بود حضرت عباسی.
راننده‌ی بعدی: نتچ نتچ نتچ. (به ترافیک خیره می‌شود)
راننده‌ی بعدی: (سر تکان می‌دهد) هععی.
راننده‌ی بعدی: رتبه اول کجاست؟
راننده‌ی بعدی: بس‌که هر ننه قمری گاو و گوسفندهاشو فروخته اومده تهران.

برای آدمی که در تهران زندگی می‌کند٬ اطلاعات ناراحت‌کننده‌ای است. اما از طرفی کافی است تمام رتبه اول‌ها را ضرب کنی در حجم دل‌تنگی٬ حس غریبه‌بودن٬ بغض‌های توی وایبر و اسکایپ. برای من یکی که نمی‌ارزد. سقوط می‌کند ته جدول. بعد از بغداد شاید. این رتبه‌بندی‌ها برای همان استاندارد زندگی است. واسه‌ی زندگی نیست اتفاقن.


۱۵ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خودشیفته ثابت می‌کند




توی ایونت استارت‌آپ‌گرایند تهران شرکت کرده بودیم٬ معمولن یک استند توی لابی می‌گذارند که آدم‌ها درخواست‌های‌شان را رویش بچسبانند. درخواست‌ها یا در جستجوی کار است یا در جستجوی همکار. من هم یک نوت داشتم برای پیداکردن یک همکار٬ خیلی امیدوارم بودم به این‌که همین‌جا بجورمش. رفتم چسباندمش روی استند موردنظر. گویا کسی هم این لحظه را ثبت کرده بود. من بعدها توی گزارش تصویری مراسم دیدمش. عاشقش شدم. به نظرم اگر ده تا عکس خوب از من گرفته شده باشد یکی‌اش این است. چرا؟ چون من از بچه‌گی دیوانه‌وار عاشق دست‌هایی بودم که رگ‌ها و استخوان‌هایش برجسته باشد٬ ولی هیچ‌وقت دقت نکرده بودم که دست‌های خودم این شکلی شده. عجیب هم هست. هیچ‌کسی هم به من نگفته بود. توی این عکس به وضوح دیدم٬ هیچ‌کس هم نمی‌تواند انکارش کند. چند روز است از زوایای مختلف روی دستانم را دیده‌ام٬ همین شکلی است. رگ‌ها و استخوان‌ها انگار یک زندگی‌ای به جز دست دارند٬ انگار دست من از مچ به بعد می‌شود دست٬ رگ و استخوان. شاید ناراحت‌کننده باشد ولی دست بقیه - اگر شبیه این نیست - به نظرم فقط دست است.
خاله‌ی پدرم یکی از زیباترین زن‌های تمام دوران است. خاله‌ی پدرم یعنی خواهر مامان‌جون و ارتباط ما خیلی صمیمانه‌تر از یک خاله‌ی پدر و نوه‌ی خواهر است٬ طبعن. بچه که بودم می‌رفتیم بازار مثلن٬ دست مرا محکم می‌گرفت. مامان‌جونم همیشه از دستش حرص می‌خورد که چرا با این دست‌های ظریفت این همه خرید رو بلند می‌کنی می‌بری بالا٬ زنگ بزن بچه‌ها بیان ببرن. بعضی شب‌ها که خانه‌اش بودیم٬ وقت خواب٬ او با سر انگشت‌هایش روی کمر من راه می‌رفت٬ من روی دست‌هایش. از بی‌پرواترین ابراز عشق‌هایم بهش این بود که دست‌هایش را می‌گرفتم و می‌گفتم وای خاله چه‌قد قشنگن. تا حالا٬ چندین‌بار از دست‌هایش عکس گرفتم. 
حالا به نظرم دست‌هام شبیه به دست‌های خاله گلی شده. دوست دارم در اولین فرصتی که دیدمش٬ بذارم کنار دست‌های او٬ چک کنم که همه چیز درست باشد.

*عکس را از صفحه‌ی فیسبوک این رویداد برداشتم.

۱۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

Location is important for my head

یادم هست تازه زورق راه افتاده بود. یک مسافر داشتیم برای پاریس. خیلی آقای وسواسی و مرموزی به نظر می‌رسید٬ از پشت تلفن.
من یک سری هتل بهش معرفی کردم. توی خیابان شانزه‌لیزه٬ نزدیک به برج ایفل٬ نزدیک به محله‌ی مونپارنس٬ نزدیک به پیگال حتی (پیگال٬ شهرنوی پاریسی است). هیچ کدام موردعلاقه‌اش نبود. توی یکی از تماس‌ها گفت: یه سوال داشتم٬ می‌تونید توی پاریس یه آرایشگاه خوب بهم معرفی کنید٬ یه آرایشگاه که کلاه‌گیس هم داشته باشه. من گشتم بهترین کلاه‌گیس فروشی فرانسه رو واسه‌ش جستم که یک سالن آرایشی هم چسبیده بهش داشت و همون‌جا می‌تونست موهای جدید رو روی سر آدم فیکس و مرتب کنه و حتی کلاه‌گیس‌هایی خاص و مناسب هر کس بسازه.
در هتلش تا در این مغازهه حدود بیست قدم فاصله داشت.

۲۸ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مامان‌جونم همیشه می‌گه تو قبرستون عاشق‌ها رو به من نشون بده

ساعت نزدیک سه صبح، شب سخت و طولانی. داریم تند و تند در مورد مشکلی با هم حرف می‌زنیم. از دهنم در می‌آد که "هیچ کس از دوری کس دیگه‌ای نمرده".
لب‌هام رو فشار دادم به هم، زل زده به‌م.

۵ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آخرین صدایی که ازش پیچیده بین سنگ‌ها، ها، ها، ها، ها، ا، ا، ا، ا

بعد از کشته و زخمی شدن توی جنگ، حواس‌تون باشه از گم شدن توی کوه هم با من حرف نزنید.

۲۹ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چون که تابستون کوتاهه

یکی از رمانتیک‌ترین محصولات زندگی‌ام رو امروز شنیدم: باید از امشب لیستم رو آماده کنم.

لیست = برنامه‌های خوش‌گذرانی 

۱۷ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چشم‌مون زدن

با هم غذا بخورید، بخوابید، راه برید، آشپزی کنید، بشینید تا چشم‌تون میفته رو هم هیرت هیرت الکی کنید، جای ماتیک بذارید رو لپ هم و باهاش برین بیرون، کتاب بخوونید، فیلم ببینید، کادو بدین، کادو بگیرین، زر بزنید، استخر برید، همه عالم و آدم ازگلی بیش نیستن و فقط شماها خوبید، هی از دست و پا و کله‌ی هم عکس بگیرید، مهمونی و سینما و تئاتر و ولگردی و مسافرت و این‌ها رو که دیگه سفارش نکنم. انقد حال کنید تا بعد که دل‌تون تنگ می‌شه قشنگ بمیرید.